تبليغاتX
عشق بدون قید و شرط

عشق بدون قید و شرط

((عشق باعث می شود به گونه ای ببینیم که هرگز ندیده ایم))

عروسک

وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود.با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم.دنبال یک عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم.می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم.پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد.در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد.جون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند.پسر پیش خانمی رفت و گفت: ((عمه جان مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟)) و عمه اش با بی حوصلگی گفت: ((گفتم که پولمان کم است)) و سپس رفت تا چند شمع بخرد.پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد آن را برگرداند.با دودلی پیش آن رفتم و گفتم: ((پسر جان این عروسک را برای چه می خواهی؟))

جواب داد: ((من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم.خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب کریسمس این را برایش بیاورد.))

_((خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.))

_((نه , بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم فته برود باید این را به مادرم بدهم تا برای او ببرد))

_(( مگر خواهرت کجاست؟))

_((او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها نباشد))

انگار قلبم از تپیدن ایستاد!پسر ادامه داد: ((من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند)) بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت: ((این عکسم را هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم اما پدرم می گوید که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود)) و سرش را پائین انداخت.به آرامی دستم را به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.از او پرسیدم: ((می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟)) او با میلی پولها را به من داد: ((فکر نمی کنم عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است)) من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم: ((اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری)) پسر با شادی گفت: ((آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!))

بعد رو به من کرد و گفت: ((مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می توانم برای او گل هم بخرم؟)) اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: ((بله عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر)) چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم.ناگهان به یاد خبری افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: ((کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده بوددختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.))

فردای آن روز به بیمارستان رفتم اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود! اصلا نمی دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه.حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.در مجلس ترحیم کلیسا تابوتب گذاشته بودند که رویش یک عروسک , چند شاخه رز سفید و یک عکس بود...
+ نوشته شده در  85/08/23ساعت 17  توسط عشق  | 

سیرک

یادم میآید که وقتی نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیمجلوی ما یک خانواده پر جمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند. لباسهای کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند. بچه ها همگی با ادب بودند و با هیجان در مورد برنامه هایی که قرار است ببینند صحبت می کردند.مادر بازوی همسرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: ((چند عدد بلیط می خواهید؟)) پدر جواب داد: ((لطفا 6 بلیط برای بچه ها و 2 بلیط برای بزرگسالان))

متصدی باجه قیمت بلیط ها را گفت. پدر با باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: (( ببخشید گفتید چقدر؟))

متصدی باجه دوباره قیمت را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتما فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد.

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس 20 دلاری روی زمین انداخت. بعد خم شد و پول را برداشت به شانه مرد زد و به او گفت: ((ببخشید آقا این پول از جیب شما افتاد))

مرد که متوجه موضوع شده بود همان طور که اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت: ((متشکرم آقا!متشکرم))

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه جلوی بچه هایش شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد. بعد از اینکه بچه ها داخل سیرک شدند , من و پدرم از صف خارج شدیم و به سمت خانه رفتیم.

ما آن شب به سیرک نرفتیم!!

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 14  توسط عشق  | 

زخمهای عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا , پسر کوچکی با عجله لباسش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره شادی او را نگاه می کرد و لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا می زد اما دیگر دیر شده بود.

تمساح پای کودک را گرفت تا زیر آب بکشدمادر از راه رسید و روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح با قدرت او را می شید اما عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریادهای مادر را شنید و به سوی آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.2 ماه گذشت تا پسر بهبود نسبی بیابد.پاهایش سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک صحبت می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: (( این زخمها را دوست دارم. اینها زخمهای عشق مادرم هستند.))

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 20  توسط عشق  | 

برادر

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد تا او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادرش می ترسیدن که او مانند بیشتر بچه های چهارپنج ساله به نوزاد حسودی کند و به او آسیب برساند و برای همین به او اجازه نمی دادند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانه ای از حسادت دیده نمی شد با نوزاد مهربان بود و هر روز اصرارش برای تنها ماندن با او بیشتر می شد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: (( داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره!))

+ نوشته شده در  85/07/30ساعت 19  توسط عشق  | 

فرشته

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت: (( در را شکستی !بیا تو.)) در باز شد و دخترک کوچولوی 9ساله ای که خیلی پریشان بود,به طرف دکتر دوید: ((آقای دکتر!مادرم!)) در حال که نفس نقس می زد ادامه داد: ((التماس می کنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است.))

دکتر گفت: ((باید مادرت را اینجا بیاوری , من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم))

دختر گفت: ((ولی دکتر من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد)) و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت هماه او برود. دختر دکتر را به جایی برد که مادر بیمارش در آنجا در رختخواب بود. دکتر شروع به معاینه کرد و تونست با آمپول و قرص تب او راپائین بیاورد و نجاتش بدهد او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علائم بهبود آن را دید.

زن به سختی چشمانش را باز کردو از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت که باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما می مردی!

مادر با تجب گفت: (( ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته !)) و به عکس بالای تخت اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس سست شد. این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا!
+ نوشته شده در  85/07/22ساعت 11  توسط عشق  | 

12

 

 

 

گیاه هرزه یعنی گیاهی که هنوز خواص آن کشف نشده است. چرا با برچسب هرزه دیگران را حذف کنیم؟

تا زمانی که بتوانی ستایش کنی و دوست بداری جوان می مانی

تصور نکنید که می دانید بهترین چیزها برای دیگران چیست

جایی که سرزنش کردن تمام می شود بخشش آغاز می شود

به جای یافتن نقص های دیگران خوبی هایشان را بیابیم

+ نوشته شده در  85/07/16ساعت 11  توسط عشق  | 

11

وقتی با یک انگشت به کسی اشاره می کنی سه انگشت دیگر طرف خود توست

همدردی یعنی درک عقاید دیگران و به معنی پذیرفتن آن نیست

در رابطۀ دوستانه نیازی به توافق در تمام مسائل نیست

به جای تحمل کردن تفاوتها آنها را جشن بگیرید

تمام روزهای عمرت را زندگی کن

+ نوشته شده در  85/07/11ساعت 20  توسط عشق  | 

10

وقتی در عشق شکست می خوریم که گناهایمان را به گردن دیگران می اندازیم

اگر بخواهیم یک نفر فقط برای ما زندگی کند عشق را بی معنی کرده ایم

تنها چیزی که قدرت تغییر دادنش را داریم خودمان هستیم

گاه بهتر است به جای اثبات نکته ای , از آن بگذریم

بخشش هر کس به اندازه عشق اوست

+ نوشته شده در  85/07/10ساعت 11  توسط عشق  | 

9

دیگران را به خاطر تفاوت هایشان با خودمان دوست بداریم  زندگی یعنی تنوع

با کمی بخشش بیشتر از آنچه تصور کنید به دست می آورید

مردم در یک چیز مشترک هستند((همه با هم فرق دارند!))

پیش از آنکه دیر شود به حرفهای دیگران گوش کنید

عشق مارا بیشتر می کند

+ نوشته شده در  85/07/08ساعت 11  توسط عشق  | 

8

عشق , باعث کشف مکان های ناشناخته در قلب و ذهن است

عشق , حاصلخیز ترین خاک را برای رشد کرد به ما می دهد

عشق باعث می شود به گونه ای ببینیم که هرگز ندیده ایم

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 20  توسط عشق  | 

7

عشق امری خصوصی نیست

عشق به جز عشق چه پاداشی دارد؟؟

حس تملک نابود کننده عشق است

زندگی , بزرگترین دارایی و عشق بزرگترین اثبات وجود ماست

رشد کردن در عشق سفری سرور انگیز و سحر آمیز است

 

www.kodakedaroon.blogfa.com

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 19  توسط عشق  | 

6

ما برای عشق ورزیدن زاده شدیم

 

فقط برای خودتان زندگی نکنید برای دیگران هم زندگی کنید

 

زیبایی وقتی رنگ می بازد که عشق از بین رفته باشد

 

عشق را تبلیغ کنیم!

مهارت در گوش دادن به پیام عشق یک رحمت است

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت 14  توسط عشق  | 

5

عشق نخستین خردی است که به ما داده می شود

کمتر چیزی قادر است در مقابل عشق مقاومت کند

عشق با سعی دائم ماندنی می شود

عاشق باقی ماندن مهمتر از عاشق شدن است

ذهن و روح عشق , توجه و دلجویی نیاز دارد

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 11  توسط عشق  | 

4

هرگز از گفتن دوستت دارم خسته نشوید

عشق از ابراز نکردن می میرد

یک کلام محبت آمیز و صمیمی ممکن است معجزه کند

زندگی با عشق هر گز تیره نیست

عشق هم به گیرنده و هم به دهنده بهره می رساند

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت 10  توسط عشق  | 

3

وقتی دنبال خوبی دیگران باشید بهترین ها را در خود خواهید یافت

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 12  توسط عشق  | 

2

هر جا که عشق را نمی بینید عشق بورزید تا آن را بیابید

در زندگی ما فقط یک سعادت وجود دارد:دوست داشتن و دوست داشته شدن

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقیعت است که امکان دارد روزی از دست برود

از دست دادن لحظاتی که کسی به محبت ما نیاز دارد جبران ناپذیر است

وقتی از آنچه که داریم می بخشیم آماده ایم تا آنچه را که نیاز داریم بگیریم

 

+ نوشته شده در  85/06/09ساعت 19  توسط عشق  | 

زاده برای عشق

ما همه فرصتهای بیش از حدی برای دوست داشتن داریم

اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم باید خودمان نیز این پیام را ارسال کنیم

اگر می خواهید دوستتان بدارند دوست بدارید و دوست داشتنی باشید

ایجاد ارتباط دوستانه چیزی است که به علت تمرین نکردن از آن می ترسیم

چرا برای دیگران بیشترین گل را زمانی ارسال می کنیم که دیگر زنده نیستند تا از آن لذت ببرند

با دیگران آنگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند

دستورالعملی وجود ندارد دوست داشتن را فقط با دوست داشتن یاد می گیرید

بیش تر عشق بورزیم و کمتر انتظار داشته باشیم

فقط  با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم

هیچ کس برای دوست داشتن پیر نیست

آرزوی صمیمی شدن نشان قدرت است نه ضعف

تا دوست بداریم جوان می مانیم

مردم فقط به کمی توجه از سوی ما نیاز دارند

ما برای عشق ورزیدن زاده شده ایم

وحشتناک ترین فقر احساس خواسته نشدن است

دیگران را همان اندازه دوست بدارید که خودتان را دوست دارید

هر کس تنها به سبب انسان بودن شایستگی عشق ما را دارد

برای ابراز عشق دنبال وقت مناسب نباشید

تا زمانی که دوست بداریم زنده می مانیم

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 18  توسط عشق  |